دختر کودکستانیم
بالاخره گل دخترم قدم به کودکستان گذاشت و قبل مهر کیف و وسایل و لباس فرمش رو تهیه کردیم وای که چه شوقی داشت سر پوشیدن روپوش یک بار سر اون با ماماما دعواشون شده بود
روزی که کیفش رو گرفته بودم و از پشت سرم بیرون آوردم چشاش چنان برقی می زد من تا به حال این چنین برقی رو تو چشمهاش ندیده بودم امیدوارم که این سال تحصیلی به خوبی و خوشی بگذره با توجه به یک تجربه خیلی تلخ از مهد کودک قبلی![]()

اول مهر صبح خانمی رو بیدار کردم و آیلایی هم شاد و شنگول بیدار شد وسایلش رو آماده کردم لباسهاشو پوشید و به همراه بابایی و ماماما که از شب قبل برای بدرقه خانم کوچولو اومده بود به طرف کودکستان رفتیم و استقبال خیلی خوب تو کودکستان داشتند (عین مهد قبلی خدا رو شکر که درش رو تخته کردند ) و آیلا هم که یک شاخه گل برا خانم معلمش گرفته بود خیلی راحت از ما جدا شد و به کلاسش رفت . ظهر هم بابایی کمی زودتر تحویل گرفته بود من که رسیدم حسابی شاد و شنگول بود. ان شا اله که تا آخرش همیطوری باشه![]()






دختر کودکستانیم
